333 magnify
قطره دلش دریا می خواست . خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا می گفت : " از قطره تا دریا راهی ست طولانی . راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست."
قطره عبور کرد و گذشت .
قطره پشت سر گذاشت .
قطره ایستاد و منجمد شد .
قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هربار چیزی از رنج وعشق و صبوری آموخت .
تا روزی که خدا گفت : "امروز روز توست، روز دریا شدن ."
خدا قطره را به دریا رساند . قطره طعم دریا را چشید . طعم دریا شدن را . اما...
روزی قطره به خدا گفت :" از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟"
خدا گفت :" هست ."
گفت : " پس من آن را می خواهم . بزرگترین را . بی نهایت را ."
***
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : " اینجا بی نهایت است ."
آدم عاشق بود ، دنبال کلمه ای میگشت تا عشق را توی آن بریزد .اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت .
آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت :
" حالا تو بی نهایتی ، زیرا عکس من در اشک عاشق است."