یک داستان کوتاه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
 بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه

/ 1 نظر / 3 بازدید

آتیشپاره ی عزیز آتیش پاره آتیش پاره ی عزیز سلام شرمنده بازم شرمنده ببخش منو ببخش این از بزرگواری تو کم نمیکنه چشم دیگه میگم آتیشپاره ممنون که سر زدی ممنون که اینهمه لطف داری شما تو لیست دوستان بسیار عزیزی منو ببخش بیا بنویس کهمنو بخشیدی داستانو خونده بودم به یادش آوردم وبسیار خوب بود هفده داستان کوتاه بسیار دلچسبه باادب واحترام