با استکان قهوه عوض کن دوات را

بنویس توی دفتر من چشم هات را

بر روزهای مرده ی تقویم خط بزن

واکن تمام پنجره های حیات را

خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم

پررنگ کن بخاطر من این نکات را

ما را فقط به خاطر هم آفریده اند

آن گونه که خواجه  و شاخ نبات را

نام تو با نسیم نشابور می رود

تا از غبار غم بتکاند هرات را

یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست !

از نو بدل به بتکده کن سومنات را

حالا بایست ! دور و برت را نگاه کن

تسخیر کرده ای همه ی کائنات را

تا پلک می زنی ، همه گمراه می شوند

بر روی ما مبند کتاب نجات را ...

 

/ 0 نظر / 2 بازدید